الههای، اکو را به سزای پرحرفیاش محکوم به آن کرد که تکرار کنندهی سخنان دیگران باشد. اکو دلباختهٔ نارسیس شد، پسر خدای رود کفیسوس و حوریای به نام لیریوپه. اکو سعی کرد تا با تکرار پارهای از سخنان نارسیس دل او را به دست آورد، اما نارسیس از او روی گرداند. زنان و مردان بسیاری شیفتهٔ زیبایی نارسیس بودند، اما او به هیچیک پاسخ نداد.
نمسیس، الههٔ انتقام، متوجه این رفتار او شد و روزی نارسیس را به کنار رود کشاند، جایی که او دلباختهٔ تصویر خود در آب شد. و در این نقاشی همین صحنه را میبینیم —اکو نظارهگر نارسیس است که به تصویر خود خیره شده و نمیتواند از زیبایی زودگذر چهرهاش دل بکند. چندی نگذشت این ناتوانی در لمس کردن، در پیوند یافتن، و احساس عشق به معشوقی ناملموس، نارسیس را به جنون کشاند. اکو، ناتوان در بیان کلمات خود، آخرین کلمات نارسیس را با صدای خود تکرار کرد. نارسیس در حالت جنون آنقدر بر سینهاش کوبید تا جان داد. وقتی تودهای هیزم برای سوزاندن جسدش آماده شد، بدن نارسیس ناپدید شد و به جای آن گلی زیبا پدیدار شد—گل نرگس.
این داستان مشهور را اوید در کتاب «دگردیسیها» روایت کرده است.
واترهاوس، از همعصران کلود مونه و ون گوگ، به دنبال شیوههای بیانی نو نبود و در عوض به درونمایهها و تکنیکهای کلاسیک پایبند ماند. وقتی که مونه درگیر کشف فضا و رنگ بود و نخستین ترکیببندیهای یکپارچهاش از نیلوفرهای آبی در ژیورنی را خلق میکرد، واترهاوس از هنر نقاشی صرفاً برای بازگویی داستانهای محبوب بهره میبرد.
با کمکهای مالی ما را یاری کنید تا بتوانیم در پاییز امسال نسخهی جدید دیلیآرت را منتشر کنیم: http://support.getdailyart.com